قناعت گنج بی حد و مر

به نام های مبارک پروردگار زیبا و زیبایی ها . خداوند بزرگ و بزرگی ها . الله تبارک و مبارک ها . هوالفتاح و هوالغنی و هو اللطیف و هوالسمیع الدعا و هو الحی لا یموت و هو مالک الملک و مالک یوم الدین هوالخالق الباری الشاافی و مجیب الدعوه المظطرین . الهی انت قولک الحق الی یوم الدین:

ادعونی استجب لکم

هرچه داریم هرچه هستیم ازوست و او ما را آنطور که می آفریند (عبد و آزاد و دست خالی) و همانطور میطلبد سبحانک یا رباه


این تصویر مرا بیاد داستان استاد اعظم عارف قزوینی انداخت:

وی به استادش گفت میخواهم از حضورتان مرخص شوم و سراغ استاد ماهرتری بروم. و استادش با خوشرویی گفت احسنت و که باشد ایشان؟ عارف میگوید روزگاار.

استادش برای او دعا میکند و میگوید عارف این استاد مث ما نیست مواظب باش.

عارف با اسب ها و چروا و غلامش و کتاب هایش سفر را آغاز میکند و در شهری مثلا جاجرم در سر آسیاب آباد و پر درخت که فرش آن سبزه شاداب و چشم نواز بوده اطراق میکند و به به چه فضایی صدای آبشار و آواز برگ ها که چون تارهای چنگ نسیم خوش مینواخت و عطر فضا عارف را بوجد آورد و حظ میبرد و مینوشت تا غروب شد و آسیابان به او گفت میهمان عزیز بیایید داخل که شب هوا خراب میشود و شما به زحمت خواهی افتاد عارف گفت نه هوا عالیست و آسیابان گفت گوشهایم از صدای چرخش سنگ کم شنواست دق الباب کنید متوجه نمیشوم بفرمایید داخل و باز عارف امتناع کرد و او در ببست و شب یکباره هوا بهم پیچید و بارشی تند گرفت و عارف و غلام و احشامش و کتب و صحفش خیس آب اما ماندند در آن عذاب تا صبح شد و آسیابان بیرون آمد که عارف سلام کرد و گفت بگو از کجا دانستی شب هوا خراب میشود این را بگو که برایم مهم است و آسیابان گفت من گربه ای دارم که هرگاه او بداخل می آید میدانم شب هوا خراب و بارشی است.


عارف بریخت کتب را و گفت چه عارفی که یک گربه داند و من نه.

تصورکنید بعض آدمها چند تا و چگونه برمیدارند از این طبق ماهی و گربه به یکی پرداخته چه جالب سبحان الله

/ 0 نظر / 10 بازدید